دوباره شنبه شد، شروع هفت روز ترس و دلهره، شروع هفت روز اضطراب
شروع درسهای منجمد که « V نماد سرعت است و a نمادی از شتاب»
شروع راه خانه تا به مقصد همیشگی و شب که شد درست عکس این مسیر
شروع صبح، ظهر، شب، بخر، بخور، بپاش، بعد هم برو بِغلت توی رختخواب
شروع روز مرگی گربه های خانگی و سطل آشغال های روز قبل
شروع کار پارکها و عده ای حشیشی و چهار پنج بچه و یکی دو تاب
شروع عشق های لحظه ای و طرز زندگی فقط برای یک غریزه و .... همین.
لباسها و کفشهای هر چه مد شده، قیافه های تازه و مدل جدید و باب
شروعِ «من فقط یکی دو روز با توام، و بعد می روم سراغ سوژه ای جدید
تو هم برو مزاحم نشو، سوال هم نکن، که من به هیچ یک نمی دهم جواب»
شروع جمله های پوچ و بی دلیل، جمله های از سر زبان، نه از صمیم قلب
«نه زندگی بدون تو برای من جهنم است و پر شده است از شکنجه و عذاب»
شروع جمله های باد، هر طرف که می وزیدِ هفته ای «رفیقتم» و هفته ای
«نه، من نمی شناسمت...چرا سراغ دیگران نمی روی و ... روی من نکن حساب»
شروع «دست من نبود، خود به خود خراب شد» و یا که «شانس هم به ما نیامده»
شروع اشتباه ها و چند دسته گل که می شود به یک بهانه دادشان به آب
شروع روزنامه های ضد هم:«فلان وزیر اینچنین و آنچنان، جناحمان،
جناحشان» و تیترهای آنچنانی و برای جلب این جناب و آن یکی جناب
شروع فقر عده ای کثیر و ثروت کلان برای عده ای قلیل، بی دلیل
یکی برای شام می خورد کباب و آن یکی از آه و دود، سینه اش شده کباب
و شنبه و نماز و مسجد و همین شناسنامه هایمان که مدرک اند مومنیمچ
و شنبه و عبادت و قبول بندگی، ولی به عشق حوری و بهانه و ثواب
شروع شاعران مثل من کلیشه ای و همچنین دچار مشکلات ریشه ای
غزل: بدون قافیه، بدون بیت ناب، یا سپیدهای بی حساب و بی کتاب
...
و شنبه.... شنبه....شنبه....شنبه های مثل هم، آن شبیه این و این درست مثل آن
شروع هفت روز نحس، هفت روز ترس و دلهره، شروع هفت روز اضطراب
*مهدی زارعی
صحیفه امام ج 15 ص29
ساقه ای شکسته بود
*
گفتم: این سخنوران که بی صدا غنوده اند
وه چه خوب و خواندنی سروده اند
قطعه ای بلیغ و ناب
جاودان سروده ای به رنگ عشق و آفتاب
قطعه ای که هیچ شاعری نگفت
بهترین ترانه ای که گوش آسمان شنفت
جام من نثارشان
آفتاب شعر من همواره سایه سارشان!
گفت -با تبسمی به رنگ غم-:
«بهترین و برترین سروده زمانه است
شعر ماندگارشان
قطعه بهارشان!
این زمان
دیده از نگاه و لب ز گفت و گو
بسته اند اگر چه
باز
بر لب خموششان ترانه است:
اشک را مجال های و هوی مده
گوش کن به چشم خود!
در مسیر بادهای نوحه گر
بی امان به سوی جبهه می وزد
پرچم مزارشان»
گفت و بغض من شکفت.
*سید حسن حسینی
سرِ گلایه ندارم كه جای صحبت نیست
یكی به مفتی شهر از زبان ما گوید:
اطاعتی كه تو را میكنند طاعت نیست
چگونه نقشة آسایشِ جهان بكشیم
به خانهای كه در آن جای استراحت نیست؟
همه به سایة هم تیر میزنند اینجا
میان سایه و دیوار هیچ الفت نیست
چقدر بیتو در این شامها دلم خون شد
چقدر بیتو در این روزها صداقت نیست
مجو عدالت از این تاجرانِ بازاری
كه در ترازویشان نیمجو مروّت نیست
حرامیان همه دولت شدند و دولتمند
گناه دولتیان و گناه دولت نیست
دل شهید به ابریشمِ هوس دادید
به چشم مخملتان هیچ خواب راحت نیست
به دام زلزله افتادهاید در شب مرگ
نماز خواندنتان جز نماز وحشت نیست
میان اینهمه شبتاب و اینهمه بیتاب
یكی ز جمع كریمانِ باكرامت نیست
به جز سكوت و تبسم چه میتوانم گفت
به واعظی كه گمان میكند قیامت نیست؟
هوای كعبه به سر دارد و دلش گرم است
كه در طریق هوی سختی و جراحت نیست
«كجا روم؟ چه كنم؟ چاره از كجا یابم؟»
هزار سینه سخن مانده است و رخصت نیست
طریقتِ تو همین شاعریست، شعر بگو
كه شرع بیغزل و شعر بیشریعت نیست
بهقدر خنده و اشكی غزل بخوان با من
بهقدر خواندن شعری همیشه فرصت نیست
علیرضا قزوه
طلبه ی جوان، در آن سرمای کشنده که در تهران هیچ پیشینه نداشت، برف بلند را می کوبید و پیش می رفت یا برف کوبیده را بیش می کوبید- قبای خویش به خود پیچان، تنها. تنها
طلاب دیگر، چند چند با هم می رفتند و در این گروهی رفتن، گرمایی بود. تنگ هم، گفت و گو کنان اما طلبه جوان ما به خویش بود و بس.
از میدان مخبر الدوله که گذشت، بخشی از شاه آباد را طی کرد؛ به کوچه مسجد پیچید، به در خانه حاج آقا مدرس رسید و ایستاد. در گشوده نبود اما کلون هم نبود. حاج آقا در را قدری فشار داد. در گشوده شد. طلبه جوان پا به درون آن حیاط محقر گذاشت و به خود گفت:« خوب است که نمی ترسد. خوب است که خانه اش محافظی ندارد و در خانه اش چفت و کلونی؛ اما او را خواهند کشت. همین جا خواهند کشت. رضا خان او را خواهد کشت. انگلیسی ها او را خواهند کشت. چه قدر آسان است که با یک تپانچه وارد این حیاط شوند، به جانب آن اتاق بروند و تیری به قلب مدرس شلیک کنند. قلب یا مغز؟ خدایا، چرا بعد از بیست و دو سال، ذهن من این مسئله را نگشوده است؟ به قلب پدر شلیک کردند یا به مغزش؟
چرا مادر می گفت:«قرآن جیبی اش به اندازه یک سکه سوراخ نشده بود.» و چرا سید می گفت:«صورت که نداشت، آقا! سر هم، نیمی...»
آقا روح الله باز گیر افتاده بود: کدامیک مهم تر از دیگری است؟ حاج آقا مدرس با کدامیک از این دو بیشتر کار می کند؟ قلب یا مغز؟ کدام را ترجیح می دهد؟
«- آقایان محترم! علما! روحانیون حوزه! با مغزهایتان با حکومت طرف شوید، با قلب هایتان با خدا. این جا حساب کنید، بسنجید، اندازه بگیرید، چرتکه بیاندازید ؛ چرا که با چرتکه اندازان بد نهاد روبرو هستید اما آنجا با قلبهایتان، با خلوصتان، با طهارتتان، تسلیم تسلیم با خدا روبرو شوید. این جا، به هیچ قیمت نشکنید؛ آن جا شکسته و خمیر شده باشید. این جا، همه اش، در پرده بمانید؛ آن جا، در محضر خدا پرده ها را بردارید... .»
آقا روح الله جوان دلش نمی خواست منبر برود اما دلش می خواست حرفهایش را بزند. همیشه گرفتار انتخاب بود. «در ماه مبارک رمضان یا در محرم و صفر، آیا برای تبلیغ بروم؟ بازگردم به خمین؟ از پله های همان منبری که حاج آقا مصطفی بالا می رفت؛ بالا بروم؟ جوان، بالا بلند، موقر، آرام، بروم بالای منبر و بگویم که رنج رعیت بس است؟ بگویم که در خانه حاج آقا مدرس همیشه خدا باز است و رضا خان او را خواهد کشت؟»
طلبه ی جوان وارد اتاق آقای مدرس شد؛ سلام کرد، قدری خمید و همان جا پای در نشست- که درزهای دهان گشوده بود و سوز برف.
آقای مدرس، طلبه را به اندازه سه بار دیدن می شناخت اما نه به اسم و رسم. برادرش حاج آقا مرتضی پسندیده را که در مدرسه سپه سالار، گه گاه در محضر مدرس تلمذ می کرد، بیش می شناخت اما هرگز حس نکرده بود که این دو روحانی جوان ممکن است برادر هم باشند. هیچ شباهتی به هم نداشتند. آدمی زاد می توانست به نگاه آن یکی تکیه کند و می توانست نگاه این یکی را در چله کمان بنشاند و به سوی دشمن پرتاب کند و مطمئن باشد که دشمن را متلاشی خواهد کرد.
طلبه ای گفت: جناب مدرس، در کوچه بازار می گویند شما مشکلتان با رضا خان میر پنج در این است که سلطنت را می خواهید نه جمهوری را و اعتقاد به بقای خاندان سلطنت دارید و نظام شاهنشاهی را موهبتی الهی می دانید؛ حال آن که رضا خان میرپنج و سید ضیا و بسیاری دیگر می گویند که کار سلطنت، تمامِ تمام است و عصر جمهوری فرا رسیده است...
مدرس، مدت ها بود که با این ضربه ها آشنایی داشت و با درد این ضربه ها و به همین دلیل همیشه پاسخ را در آستین داشت.
-خیر آقا...خیر... بنده با سلطنت-چه از آنِ قاجار باشد چه دیگری - ابدا موافق نیستم؛ یعنی، راستش، اصولا نظام سلطانی را نظم مطلوبی برای امت و ملت نمی دانم. امروز، سلطان درمانده قاجار، در آستانه سقوط نهایی، تازه متوجه شده است که معلوم نیست از کدام جهنمی ظهور کرده و چه طور او را یافته اند و چه طور او را- از دربانی سفارت آلمان- به اینجا رسانده اند، تمام وجودش خودخواهی و زور پرستی و میل به استبداد و اطاعت از انگلیسی هاست... شما حرفی داری فرزندم؟
- از کجا دانستید که حرفی دارم حاج آقا؟
-از نگاهتان، در نگاهتان اعتراضی هست.
- می گویم: شما به تنومندی رضاخان اعتراض دارید یا به بیگانه پرستی اش؟
- منظورت چیست فرزندم؟
- زمانی که ضمن بحث، می فرمایید:«این غول بی شاخ و دم» انسان به یاد لاغری بیش از اندازه شما در برابر غول اندامی رضاخان می افتد و این طور تصور می کند که مشکل شما با رضا خان، مشکلِ شکل و شمایل و تنومندی اوست. نه اینکه او را آورده اند بی هیچ پیشینه در علم سیاست و دین. جاهل است و مستبد. و به دلیل همین جهل هم او را نگه داشته اند، نه هیکل.
مدرس سکوت کرد.
سکوت به درازا کشید.
- عذر می خواهم حاج آقا! قصد آزارتان را نداشتم؛ شما، وقتی در حضور جمع – به مسامحه- به تنومندی یک نظامی بد کار اشاره می کنید، به بخشی از موجودیت آن نظامی اشاره می فرمایید که پدید آمدنش در ید اختیار آن نظامی نبوده و اراده الهی و تنومندی پدر و مادر در آن نقش داشته است. در این حال شما را به بی عدالتی محکوم خواهند کرد و همه جا خواهند گفت آقای مدرس مرد خوب و شوخ طبعی است که سخنان نمکین بسیار می گوید اما مسائل جدی قابل تامل، چندان که باید، در چنته ندارد و دشمنان شما و ملت و دین بهانه خواهند یافت و با آن بهانه، نه فقط شما را بلکه ما را که شما پرچمدارمان هستید خواهند کوبید و له خواهند کرد.....
باز، سلطه خاموشی.
طلاب سر به زیر افکنده بودند. صدایشان از دهان این طلبه بی پروای خوش بیان بیرون آمده بود، بی کم و کاست.
مدرس تاثر را پس نشاند.
- کاش که شما، با همه جوانی تان، به جای من، به این مجلس شورا می رفتید. شما به دقت و موقر سخن می گویید حاج آقای جوان!
- ممنون محبتتان هستم حضرت حاج آقا مدرس اما من این مجلس را چندان شایسته نمی دانم که جای روحانیت باشد. آنچه را که شما می گویید دیگران هم می توانند بگویند. آنچه را که شما می توانید انجام بدهید که دیگران نمی توانند انجام دهند، دعوت جمیع مسلمانان ایران است به مبارزه تن به تن با قاجاریان و رضاخانیان و جملگی ظالمان و وابستگان به اجانب. اگر سرانجام، به کمک ملت، حکومتی بر کار آوردید که عطر و بوی حکومت مولا علی را داشت، وظیفه خود را به عنوان یک روحانی مبارز تمام عیار انجام داده اید.
- طلبه جوان! آیا منظورتان این است که اصولا، من، موجود هدف گم کرده ای هستم؟
- خیر، هدف شما برای کوتاه مدت خوب است که بنده به عنوان یک طلبه کوچک جست و جو گر، به این هدف اعتقاد دارم اما روش تان را برای رسیدن به این هدف، روشی درست نمی دانم. شما، با دقت و قدرت، به نقاط ضربه پذیر رضاخان ضربه نمی زنید بلکه ضربه هایتان را به سوی او و دیگران بی هوا پرتاب می کنید. شما در سنگر مشروطیت ایستاده اید اما یکی از رهبران ما سال ها پیش، از مشروعیت سخن گفته است و در اسلام، شرع مقدم بر شرط است.
شما به اعتقاد این بنده این جنگ را خواهید باخت و رضا خان، به هر عنوان خواهد ماند و بساط قلدری اش را پهن خواهد کرد و ما را بار دیگر – چنان که ماه قبل فرمودید- از چاله به چاه خواهد انداخت؛ شاید به این دلیل که آقای مدرس، تنهای تنها هستند و همراهانشان، اهل یک جنگ قطعی نیستند و در عین حال، آقای مدرس، گر چه به سنگر ظلم حمله می کند اما از سنگر عدل به سنگر ظلم نمی تازد. در این مشروطیت چیزی نیست که چیزی باشد... .
- مانعی ندارد اسم شریفتان را بپرسم؟
-بنده روح الله موسوی خمینی هستم. از قم به تهران می آیم. البته به ندرت.
-بله...شما تا حالا چندین جلسه محبت کرده اید و به دیدن من آمده اید و همیشه همان جا پای در نشسته اید... چرا تا به حال، در این مدت، نظری ابراز نداشته اید فرزندم؟چرا تا به حال این افکار جوان و زنده را بیان نکرده بودید؟
-می بایست که به حداقل پختگی می رسیدند، آقا! کلام خام، بدتر از طعام خام است.
طلبه جوان هنگام برخاستن را می دانست، چنانکه به هنگام سخن گفتن را.
طلبه برخاست.
مدرس برخاست.
جملگی حاضران برخاستند.
-حاج آقا روح الله، شما اگر زحمتی نیست، یا هست و قبول زحمت می کنید، بیشتر یه دیدن ما بیایید. بیایید با ما گفت و گو کنید. البته بنده بیشتر مایلم که در خلوت تشریف بیاورید تا دو به دو در باب مسائل مملکت و مشکلات جاری حرف بزنیم و بعد، شما نظریات و خواسته های مرا به گوش طلاب جوان برسانید... .
- سعی می کنم آقا!
طلبه جوان، قدری به همه سوی خمید و رفت تا باز هم برف نکوبیده را بکوبد. شب به شدت سرد بود، دل روح الله، به شدت گرم...که آتشی که نمیرد، همیشه در دل او بود.
مدرس به طلاب هنوز ایستاده گفت: می بینم که در جا می جنبید اما جرئت ترک مجلس مرا ندارید... تشریف ببرید! تشریف ببرید! اگر می خواهید پی این طلبه جوان بروید و با او طرح دوستی بریزید، شتاب کنید که فرصت از دست خواهد رفت...
طلاب جوان در عرض پیاده رو کنار هم، همه سر بر جانب حاج آقا روح الله گردانده، می رفتند- در سکوت- و نگین کرده بودند او را.
چه کسی باید آغازکند؟
-حاج آقا موسوی! ما همه مشتاقیم که با نظریات ما آشنا شویم...ما مشتاق دوستی با شما هستیم...
سنگ روی سنگ، برای ساختن ارگی به رفعت ایمان.
شهرِ سرد.
مهتابِ سرد.
یک تاریخ سرما.
و جوانی که با آتش درون، پیوسته در مخاطره سوختن بود.... .
کتاب سه دیدار
نادر ابراهیمی
گفت: محمد! سحر که به نماز می ایستی، گهگاه صدایت -گرچه خوش است- بیش از اندازه بلند می شود. نمازت را اگر برای خدا می خوانی، بدان که او بی صدا نیز می شنود، و اگر برای همسایگان می خوانی، بدان که از نظر عقلای ایشان، بانگت را هر چه بلندتر کنی، کوته بین تری. عبادت کاری ست که انسان در خلوت می کند، و به زمزمه یا در دل، نه به فریاد.
صدرا جواب داد؛ از اینکه ارشادم می کنی، سپاسگذارم پدر؛ اما رخصت بده نکته یی را هم شاگرد به استاد بیاموزد: سحر که به نماز ایستاده بودی صدایت را هیچ نشنیدم. نمازت را با صدای بلند بخوان پدر؛ آن قدر بلند که مجاز است و مقبول-با خلوص اما بلند و خوش آهنگ و دلنشین، تا همسایگان صدایت را بشنوند. اعتقاد جهان را آباد خواهد کرد، و صدای رسای مرد معتقد صدای اعتقاد است، نه عربده ریا؛ و اگر حق بود که جملگی عبادات در خلوت و خاموشی انجام گیرد و به زمزمه یا در دل، اذان را بر بلندای مناره ها نمی گفتند، با صوت دلنشین پر طنین، و اعتبار نماز جمعه جماعت را مولای متقیان جهان صد بار بیش از نماز در خلوت نمی دانست، و خداوند، مقرر نمی داشت که جملگی مسلمانان که حج برایشان واجب است، در یک روز، گرد هم آیند و به فریادی جهان لرزان، از گناه و جرم و کفر برائت بطلبند.
پدر آموزگاری دارم که می گوید:« آنگاه که با خداوند دو عالم و همه عالمیان سخن می گویی، با صدای بلند بگو، و آنگاه که با خدای خویش راز و نیاز می کنی، با چنان صدای بی صدایی بگو که اگر روح می گوید، جسم نشنود. فرق است میان سخن گفتن با خدای دو عالم و خدای دل.»
شب قدر هم رسید....یواش یواش داره این ماه هم می ره...
این کتابها این هفته در بخش فلسفه و روانشنااسی انتشار یافته است، این آمار را در سایت ketab.ir نیز می توانید مشاهده کنید تنها به نام این کتابها توجه کنید:
-آخه مگه میشه؟ (مهری رحمانی، نسل نو اندیش)
-از خودت جلو بزن! (نویسنده و ناشر همون بالایی)
-انسان کامل کیه؟ (باز هم همون نویسنده و...)
-ای بی ادب! (باز هم همون نویسنده و...)
-بچه رو بذار تو گهواره خدا! (باز هم همون نویسنده و...)
-بیا قشنگ بمیریم! (باز هم همون نویسنده و...)
-تا حالا درد بی دردی گرفتی؟ (باز هم همون نویسنده و...)
-چیه، دلت گرفته؟ (باز هم همون نویسنده و...)
-خودت رو به حال خودش بذار! (باز هم همون نویسنده و...)
-زبونت را واکسینه کن! (باز هم همون نویسنده و...)
-زیر زرورق تمدن (باز هم همون نویسنده و...)
-سالم بودن چیزی بیشتر از بیمار نبودنه (باز هم همون نویسنده و...)
-عجب ساده ای! (باز هم همون نویسنده و...)
-فقط افسانه نبود قصه مرغ تخم طلا! (باز هم همون نویسنده و...)
-گپی با فمینیست ها (باز هم همون نویسنده و...)
-گوسفند هم می تونه گرگ بشه؟( باز هم همون نویسنده و...)
-مواظب باش غول توی تلویزیونه(باز هم همون نویسنده و...)
-مواظب غول خودت باش! (باز هم همون نویسنده و...)
-گول این حرفها رو نخور، دختر! (باز هم همون نویسنده و...)تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
یک عمر قناعت نتوان کرد الهی
دیریست که چون هاله همه دور تو گردم
چون باز شوم از سرت ای مه به نگاهی
بر هر دری ای شمع چو پروانه زنم سر
در آرزوی آنکه بیابم به تو راهی
نه روی سخن گفتن و نه پای گذشتن
سر گشته ام ای ماه هنر پیشه پناهی
در فکر کلاهند حریفان همه هشدار
هرگز به سر ماه نرفته است کلاهی
بگریز در آغوش من از خلق که گل ها
از باد گریزند در آغوش گیاهی
در آرزوی جلوه ی مهتاب جمالش
یارب گذراندیم چه شب های سیاهی
یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر
شایان گذشت تو مرا نیست گناهی
*شهریار
ما یك رفیقی داشتیم كه از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بكنید كه او كی بود) این بنده خدا به خاطر مشكلات زیادی كه داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی كار بنائی و عملگی ساختمان (از همین كارگرهائی كه كنار خیابان می ایستند تا كسی برای بنائی بیاید دنبالشان)
از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا تعریف می كند:
یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن كار میكنم. حالا ببین! اگه كار نكردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه كنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش كه ما رو انتخاب كنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فكر كردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم كسی به طرف ماشینش حمله نكرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به كارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیكش كه بهم گفت: میخواستم یه كار كوچیكی برام انجام بدید. من كه حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می كنم در خدمتم.
سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای كه این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز كارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مكالمت درونی ایشان است اینها!)
وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا.
بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا كرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم! بیاید بچه ها كارتون دارم!
پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی كار دار دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!!
بچه هاش كه اومدن با دست به من اشاره كرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون!
بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند.
بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف كردید! چقدر بدم خدمتتون؟
منم كه حسابی كف و خون قاطی كرده بودم گفتم:
- همین؟
گفت:
- بله
گفتم:
- میخواید یه عكس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟
گفت:
- نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!!
گفتم:
- خانم شما آخر دیگه آخرشی ها!
گفت: خواهش می كنم لطف دارید آقا!! اگر ممكنه بگید چقدر تقدیمتون كنم؟
منم كه انگار با پتك زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما كه با ما همه كار كردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه!
ابوالفضل اقبالي*
مهندس فلانی 1 سلام و علیکی می کند و نقشه ها را جلویش می گذارم و توضیحی به اکراه می دهد و من مشغول جمع و ضرب و دقت و سنجش نقشه ها می شوم. هر از گاهی همکاران مهندس فلانی 1 وارد اتاق می شوند و صحبتی...
یک ساعتی گذشت و مهندس فلانی 1 می گوید راستی دیروز که گفته بودم ماموران فلان ارگان ریختن یک جوان بی گناه و با تیر زدن و بردن که یادته؟! یارو دزد بوده...و من لبخندی بهش تحویل می دهم و از سر بی حوصلگی دوباره مشغول نقشه می شوم... هر از گاهی هر چه می پراند تا جوابش را می دهم برای خالی نبودن عریضه می گوید اندکی صبر سحر نزدیک است و ما هم می گوییم ان شاءالله!!! این مهندس فلانی به زعم خود از آنچه که قبلا بوده است برگشته و در فلان مدرسه(که حالا نمی خواهم بگویم مفید!) درس خوانده و خیلی مسجد ارگش ترک نمی شده! و این یعنی آخر معرفت بوده و حیف که پا درس فلانی نبوده و دیگر ایشان پیغمبر!!
و الان دیگر در آن خط نیست، روشن شده!
و من به زعم او تندم و در گمراهی!!!
ساعت دقیقا 10:30 است که جناب مهندس فلانی 2 به محل کار(محیطی است دولتی. یعنی اینکه از مالیات من و شما لامپش روشنه، یعنی اینکه کسی که اونجا کار می کنه در واقع داره خدمت می کنه،راستی به کی؟!آهان مردم!) خود وارد می شود. مثل همیشه سر وقت!
مهندس تا الان کجا بوده؟!
بازدید از کارگاههای مختلف!!! به جان شما!
ساعت11:..مهندس پاتیل گنده خود را از آب جوش پر می کند و از نسکافه ای که تازه از اسپانیا آورده پر می کند و به بنده لبخندی می زند و می گوید آب که روزه را باطل نمی کند!!! هان؟! و می رود بالا! نوش جان.
مهندس فلانی 3 نیز بیسکوییتی در می آورد و تعارفی می زند به فلانی 2 و من که خیال می کنم او روزه است و اینگونه تادیبی در کار دارد(آخه مهندس فلانی 3 پدرش توسط منافقین ترور شده است) می بینم که خیال باطل بکردم و او نیز بیسکوییتی بالا می رود و ....نوش جان!!!
مهندس فلانی 1 روزه بود. و آدمی است کاری.
مهندس فلانی 3 به فلانی2 می گوید برای روزه می خواهد آخر هفته برود اسپانیا که خیلی هم خوش می گذرد روزه گرفتن در آنجا....
کیفم را برمی دارم و به بهانه ای می زنم بیرون...یعنی که بعدا!!!
آقا جوراب 500 تومان...تو مترو بودم....آقا جوراب 500 تومان....بغل دستی یکی می خرد، البته می خواهد 500 تومان را همینجوری بدهد که بنده خدا می گوید یا بقیه الله!!!نمی دانم چرا؟! نگاه که می کنم می بینم کور است!
چشم ها خالی است...
چشم های حاج صادق هم خالی بود(!) گوشش به حرف دکتر که می گفت روزه برای شما ضرر داره بدهکار نبود.انگار نه انگار! راستی حاج صادق هنوز مکه نرفته!
تو همین فکر بودم که متوجه شدم از من گذشت و من داشتم و نخریدم...داشتم و نخریدم....دنیا مزرعه آخرته،نه؟!...نخریدم!
تا از مترو تو ایستگاه فلانی پیاده شدم، یکی هم سن و سال خودم و خوشتیپ آمد جلو و گفت پول نداره که تا فلان جا بره،و من نمی دانم چه شد که پول دادم....و این یعنی که به زور؟!!
تو مسیر بعدی هم چند تا بچه جوراب می فروختند و نداشتم که بخرم....و این یعنی بی سعادتی؟!!
مامان من تخت می خواهم....دختر بچه ای خردسال که لباس خیلی قشنگی تنش بود داشت به مامانش می گفت و چادرش را می کشید....مادر نگاهی به بچه کرد و گفت فلان چیز را که دیشب برایت خریدم، اما مگه ول کن بود؟!...
چند وقتی که تهران نبودم از کسی هیچ خبری نداشتم.شب اول ماه رمضان فلانی که چندی بود همه چی را می برد زیر سوال زنگ زد که فلانی پاشو بیا فلان جا که می خواهیم بریم مسجد جامع قلهک پا درس استاد صمدی آملی...و من از تعجب خشکم زده...و می رویم....و موقع برگشت چقدر تو ماشین گریه می کند!!!
و عجب روزگار غریبی!!!
